سلام
بالاخره خواندن بینوایان تمام شد. کتابی که عنوان "بهترین رمان تاریخ" را یدک می کشد.دلم سوخت که چرا اینقدر دیر خواندمش. بیش از یک ماه طول کشید. به نظر من جالبترین وجه بینوایان این است که همه شخصیت های آن بینوایند. می خواهم در این پست شخصیت ها را معرفی کنم و داستانشان را بگویم.
خطر لو رفتن داستان. اگر می خواهید کتاب را بخوانید این پست را نخوانید.1. فانتین: مادر کوزت که یک زن ریسنده بود که نامزدش(پدر کوزت) یک روز همینجوری ترکش گفت.فانتین به مون فرمی رفت. کوزت را در میان راه به تناردیه ها سپرد. در کارخانه مسیو مادلن شروع به کار برد. معلوم شد که بچه حزامزاده ای دارد.بدون هماهنگی با مسیومادلن اخراج شد. بیچاره شد. فاحشه شد. توسط ژاور دستگیر شد. مسیو مادلن نجاتش داد و در بیمارستان کلیسا بستری اش کرد. در قضیه دستگیری ژان والژان بر اثر شوک مرد. ویکتورهوگو می گوید: "زن ها وقتی بینوا شوند خودشان را می فروشند"
2. اسقف "دینی": دینی اسم یک شهر است. اسقف دینی هم اسقف همان شهر. مرد ثروتمندی است که برای جبران خطاهای گذشته اش بینوایی را اختیار کرده. شبی که ژان والژان بعد از 30 سال آزاد شده و به هیچ خانه و مسافرخانه ای راهش نمی دهند او را می پذیرد. دزدی ژان والژان را می بخشد و از او قول می گیرد که "شریف باشد"
3. ژان والژان: یک جبر کار سابقه دار که به جرم دزدیدن نان از نانوایی به 4 سال زندان محکوم بوده. به خاطر چهار بار فرار این 4 سال تبدیل به 29 سال شده. بعد از برخورد با اسقف دینی به شهر مون فرمی می رود. به اسم مسیومادلن کارگاه تاسیس می کند. شهردار مون فرمی می شود. مسیو فوشلوان را از زیر گاری نحات می دهد. لو می رود. زندانی می شود. فرار می کند. 600 هزار فرانکش را از بانک و کوزت را از تناردیه ها می گیرد. به پاریس می گریزد. به یک دیر راه می یابد که مسیو فوشلوان باغبان آن است. اسم فوشلوان را برای خود انتخاب می کنند. بعد چند سال از آنجا بیرون می آید. با کوزت زندگی می کند و به فقرا کمک می کند. تناردیه یکی از فقراست. برایش دام می چیند. فرار می کند. در قضایای 1832 ژاور را از دست شورشی ها نجات میدهد و ماریوس بیهوش را از میان فاضلاب از دست پلیس فراری می دهد. موجبات عروسی ماریوس و کوزت را فراهم می کند. از زندگی کوزت بیرون می رود. ولی به بزگترین آرزویش می رسد. در آغوش کوزت می میرد.
4. ژاور: بینواترین فرد داستان است به نظرم. یک وظیفه شناس به تمام معنی. در مون فرمی ژان والژان را کشف می کند. در پاریس تناردیه را دستگیر می کند. در شورش به ژان والژان مدیون می شود. دوباره ژان والژان را پیدا می کند. به حکم وجدان رهایش می کند. در دوراهی حق و قانون بیچاره می شود. خودکشی می کند و بر خلاف آنچه در کارتونش بود هیچکس نجاتش نمی دهد.
5. کوزت: اینقدر ها هم بینوا نیست. 7 سال اول زندگی اش را بینوا بوده و اینکه پدر و مادر نداشته وگرنه از وقتی ژان والژان می آید دایم بهش خوش می گذرد. بدون اینکه پاش به صحنه نبرد باز شود ماریوسش نجات پیدا می کند. بدون اینکه تلاشی کند پدربزرگ ماریوس به ازدواجشان راضی می شود. بعد ازدواج با ماریوس، به ژان والژان به جای پدر، مسیو ژان می گوید.به موقع عاشق شده. به موقع ازدواج می کند. رقیب عشقی اش اپونین جلوی چشم ماریوس می میرد. راستش از کوزت بدم آمد.
6. ماریوس: مادرش در کودکی مرده. پدرش در واترلو مجروح شده و تناردیه نجاتش داده. پدربزرگ مادری اش یعنی مسیو ژیونورمان که شاه پرست است بزرگش می کند. جلوی ملاقات او با پدرش را می گیرد. بعد مرگ پدرش از طریق مسیو مابوف از هویت پدرش مطلع می شود. اول طرفدار ناپلئون و بعد انقلابی می شود. عاشق کوزت می شود. چند بار گم و پیداش می کند. در شورش 1832 نجات می یابد. پدر بزرگش به طرز معجزه آسایی با او مهربان می شود.با کوزت ازدواج می کند. بعد از فهمیدن هویت ژان والژان با او قطع رابطه می کند و کوزت را نیز به این قطع رابطه مجبور می کند. به طور اتفاقی از طریق تناردیه می فهمد که ژان والژان ژاور و او را نجات داده. با کوزت برای معذرت خواهی به خانه مسیو ژان می رود. ژان والژان همان شب می میرد.
7. مسیو مابوف: یک عاشق کتاب. وقتی بینوا می شود مجبور می شود کتاب هایش را بفروشد. وقتی کتابهایش تمام می شود مجبور می شود بمیرد. در شورش 1832 می میرد.
8. تناردیه: داستانش که مشخص شد. در انتها با تنها عضو زنده خانواده اش، آزلما، به آمریکا می رود و تاجر برده می شود. زنش در زندان می میرد. پسرش گاوروش و دخترش اپونین در شورش 1832 . دو پسر دیگرش در کوچه و خیابان از گشنگی.
بسه. خیلی افراد دیگر موجودند که نقش مهمی در داستان دارند. من از بین شخصیت ها گاورش و اپونین را دوست می دارم.