دور دوفرمانه!

سلام

امروز می خوام نگاهی به قانون اساسی ایالات متحده بیندازیم:

اصل دوم بخش 1: [۱] قوه مجریه در اختیار رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا قرار دارد. دوره ریاست جمهوری چهار سال است و با معاون رئیس جمهور که دوره وی نیز چهار سال می‌باشد به ترتیب ذیل انتخاب خواهند شد:

[۲] هر ایالت به شیوه‌ای که مجلس قانونگذاری آن معین می‌کند، تعدادی انتخاب کننده تعیین خواهد نمود که تعدادشان برابر با تعداد کل سناتورها و نمایندگانی می‌باشد که یک ایالت مجاز به داشتن آنها در کنگره‌است. ولی هیچ سناتور، نماینده و یا فردی که در ایالت متحده دارای سمتی غیر انتفاعی و یا انتفاعی باشد نمی‌تواند به عنوان انتخاب کننده تعیین گردد.

[۳] انتخاب کنندگان باید در ایالتهای خود تشکیل جلسه دهند و از طریق رای مخفی دو نفر را که حداقل یک نفرشان مقیم ایالت آنان نباشد انتخاب کنند، و آنگاه فهرستی از افرادی را که رای به آنان داده شده‌است و همچنین تعداد آرای هر یک از آنان را تهیه و پس از امضا و تایید به صورت مهر شده به مرکز حکومت ایالات متحده و به نام شخص رئیس سنا ارسال نمایند؛ رئیس سنا در حضور نمایندگان سنا و مجلس نمایندگان کلیه تاییدیه‌ها را می‌گشاید و سپس آراء شمارش می‌شوند. شخصی که بیشترین تعداد آراء را از کل انتخاب‌کنندگان تعیین شده کسب نماید، رئیس جمهور می‌شود

اصل دوم بخش سه: رئیس جمهور هر از چندگاه گزارشی در مورد وضعیت اتحادیه به کنگره ارائه و اقداماتی را که ضروری و مقتضی تشخیص دهد برای ملاحظه اعضای سنا پیشنهاد می‌نماید، وی می‌تواند در مواقع اضطراری هر دو مجلس یا یکی از آنها را [ برای تشکیل جلسه] فراخوانده و در صورت بروز اختلاف در مورد دوره فترت، آنها را تا زمان دیگری که مناسب بداند تعطیل کند؛ وی سفیران و نمایندگان خارجی را به حضور می‌پذیرد، بر اجرای صحیح قوانین نظارت و کلیه مقامات مسئول ایالات متحده را منصوب می‌نماید.

اینقدری که من می فهمم نمایندگان کنگره (نه سنا) رییس جمهور رو انتخاب می کنن و رییس جمهور می تونه اونا رو (و حتی سنا رو) تعطیل کنه. در جای دیگری آمده که رییس جمهور انتصاب اعضای سنا رو بر عهده داره. جل الخالق

اینجا همه بینوایند

سلام
بالاخره خواندن بینوایان تمام شد. کتابی که عنوان "بهترین رمان تاریخ" را یدک می کشد.دلم سوخت که چرا اینقدر دیر خواندمش. بیش از یک ماه طول کشید. به نظر من جالبترین وجه بینوایان این است که همه شخصیت های آن بینوایند. می خواهم در این پست شخصیت ها را معرفی کنم و داستانشان را بگویم.
خطر لو رفتن داستان. اگر می خواهید کتاب را بخوانید این پست را نخوانید.

1. فانتین: مادر کوزت که یک زن ریسنده بود که نامزدش(پدر کوزت) یک روز همینجوری ترکش گفت.فانتین به مون فرمی رفت. کوزت را در میان راه به تناردیه ها سپرد. در کارخانه مسیو مادلن شروع به کار برد. معلوم شد که بچه حزامزاده ای دارد.بدون هماهنگی با مسیومادلن اخراج شد. بیچاره شد. فاحشه شد. توسط ژاور دستگیر شد. مسیو مادلن نجاتش داد و در بیمارستان کلیسا بستری اش کرد. در قضیه دستگیری ژان والژان بر اثر شوک مرد. ویکتورهوگو می گوید: "زن ها وقتی بینوا شوند خودشان را می فروشند"

2. اسقف "دینی": دینی اسم یک شهر است. اسقف دینی هم اسقف همان شهر. مرد ثروتمندی است که برای جبران خطاهای گذشته اش بینوایی را اختیار کرده. شبی که ژان والژان بعد از 30 سال آزاد شده و به هیچ خانه و مسافرخانه ای راهش نمی دهند او را می پذیرد. دزدی ژان والژان را می بخشد و از او قول می گیرد که "شریف باشد"

3. ژان والژان: یک جبر کار سابقه دار که به جرم دزدیدن نان از نانوایی به 4 سال زندان محکوم بوده. به خاطر چهار بار فرار این 4 سال تبدیل به 29 سال شده. بعد از برخورد با اسقف دینی به شهر مون فرمی می رود. به اسم مسیومادلن کارگاه تاسیس می کند. شهردار مون فرمی می شود. مسیو فوشلوان را از زیر گاری نحات می دهد. لو می رود. زندانی می شود. فرار می کند. 600 هزار فرانکش را از بانک و کوزت را از تناردیه ها می گیرد. به پاریس می گریزد. به یک دیر راه می یابد که مسیو فوشلوان باغبان آن است. اسم فوشلوان را برای خود انتخاب می کنند. بعد چند سال از آنجا بیرون می آید. با کوزت زندگی می کند و به فقرا کمک می کند. تناردیه یکی از فقراست. برایش دام می چیند. فرار می کند. در قضایای 1832 ژاور را از دست شورشی ها نجات میدهد و ماریوس بیهوش را از میان فاضلاب از دست پلیس فراری می دهد. موجبات عروسی ماریوس و کوزت را فراهم می کند. از زندگی کوزت بیرون می رود. ولی به بزگترین آرزویش می رسد. در آغوش کوزت می میرد.

4. ژاور: بینواترین فرد داستان است به نظرم. یک وظیفه شناس به تمام معنی. در مون فرمی ژان والژان را کشف می کند. در پاریس تناردیه را دستگیر می کند. در شورش به ژان والژان مدیون می شود. دوباره ژان والژان را پیدا می کند. به حکم وجدان رهایش می کند. در دوراهی حق و قانون بیچاره می شود. خودکشی می کند و بر خلاف آنچه در کارتونش بود هیچکس نجاتش نمی دهد.

5. کوزت: اینقدر ها هم بینوا نیست. 7 سال اول زندگی اش را بینوا بوده و اینکه پدر و مادر نداشته وگرنه از وقتی ژان والژان می آید دایم بهش خوش می گذرد. بدون اینکه پاش به صحنه نبرد باز شود ماریوسش نجات پیدا می کند. بدون اینکه تلاشی کند پدربزرگ ماریوس به ازدواجشان راضی می شود. بعد ازدواج با ماریوس، به ژان والژان به جای پدر، مسیو ژان می گوید.به موقع عاشق شده. به موقع ازدواج می کند. رقیب عشقی اش اپونین جلوی چشم ماریوس می میرد. راستش از کوزت بدم آمد.

6. ماریوس: مادرش در کودکی مرده. پدرش در واترلو مجروح شده و تناردیه نجاتش داده. پدربزرگ مادری اش یعنی مسیو ژیونورمان که شاه پرست است بزرگش می کند. جلوی ملاقات او با پدرش را می گیرد. بعد مرگ پدرش از طریق مسیو مابوف از هویت پدرش مطلع می شود. اول طرفدار ناپلئون و بعد انقلابی می شود. عاشق کوزت می شود. چند بار گم و پیداش می کند. در شورش 1832 نجات می یابد. پدر بزرگش به طرز معجزه آسایی با او مهربان می شود.با کوزت ازدواج می کند. بعد از فهمیدن هویت ژان والژان با او قطع رابطه می کند و کوزت را نیز به این قطع رابطه مجبور می کند. به طور اتفاقی از طریق تناردیه می فهمد که ژان والژان ژاور و او را نجات داده. با کوزت برای معذرت خواهی به خانه مسیو ژان می رود. ژان والژان همان شب می میرد.

7. مسیو مابوف: یک عاشق کتاب. وقتی بینوا می شود مجبور می شود کتاب هایش را بفروشد. وقتی کتابهایش تمام می شود مجبور می شود بمیرد. در شورش 1832 می میرد.

8. تناردیه: داستانش که مشخص شد. در انتها با تنها عضو زنده خانواده اش، آزلما، به آمریکا می رود و تاجر برده می شود. زنش در زندان می میرد. پسرش گاوروش و دخترش اپونین در شورش 1832 . دو پسر دیگرش در کوچه و خیابان از گشنگی.

بسه. خیلی افراد دیگر موجودند که نقش مهمی در داستان دارند. من از بین شخصیت ها گاورش و اپونین را دوست می دارم.

قانون جاذبه عمومی

سلام

الف. بنده دوستان زیادی دارم که احساسی به نام عشق را تجربه می کنند.یکی از همین دوستان که مدتی است معشوقشان با ایشان قهر است و برایش اس ام اس نمی زند امروز بعد از ظهر صدای زنگ پیامک گوشی اش را می شنود. با خودش می گوید محال است که فلانی(یعنی همان معشوق مربوطه) برای او پیام بفرستد. گوشی را بر می دارد و متن زیر را می خواند "هیج چیز حتمی الوقوع تر از محال نیست. بینوایان"

ب. حالا این پیام را چه کسی فرستاده بوده؟ شخص بنده. این جمله از کجا آمده؟ از صفحه 477 مجلد دوم کتاب بینوایان (اسم نویسنده اش را که می دانید)ترجمه حسینقلی مستعان. چرا؟ چون بنده همان لحظه در اتوبوس آزادی به تجریش داشتم این صفحه را می خواندم. چرا؟ چون بنده معمولا در اتوبوس کتاب می خوانم. حالا چرا در این اتوبوس بودم و این ساعت به این صفحه رسیدم مجموعه ای از احتمالات است که به صورت انتگرالی جمع شده اند.

ج. سخت نباید گرفت. اینقدر از این اتفاقات در زندگی همه افتاده که نیاز نیست من ادله بیشتر بیاورم. بارها جواب سوالی را که فکرمان را مشغول کرده در تاکسی از گوینده رادیو می شنویم. همین اواخر بعد از چند روز بحث درباره واقعیت 3 شنبه ظهری خدمت حاجی قرائتی بودم و بی هوا شروع کرد از واقعیت صحبت کردن.

د. علمای متافیزیک به این پدیده قانون جذب می گویند. قانونی که هست بدون این که با ریاضیات یا فیزیک توجیه پذیر باشد. من هم دلیلی برایش پیدا نکردم ولی چند شاید برایش دارم:

1. شاید تمام دنیا چیزی مثل خواب و ناشی از تصورات ما باشد.
2. شاید جذب اتفاق می افتد چون حواس ما به موضوعات دیگر جذب نمی شود. یعنی اینگونه اتفاقات کم می افتند ولی چون جالب و مهمند به خاظر سپرده می شوند.
3. شاید قانون جذب قسمتی از قضا و قدر الهی است و تمام این وقایع یک جوری از پیش تعیین شده اند البته بدون اینکه اختیار آدم را صلب کنند.

ه. جالب این است که قانون جذب هم از قانون جذب تبعیت می کند. یعنی هر چه بیشتر به قانون جذب فکر کنید و معتقد باشید اینگونه اتفاقات برایتان بیشتر می افتد.
برای مطالعه بیشتر دوستان عرض کنم که مستند راز،فیلم سرنوشت عجیب بنجامین باتن و فیلم گفت و گو با خدا به این موضوع اشاره می کنند.(دقت داشته باشید که هر 3 را آمریکایی های لیبرال دموکرات ماشینیره شده ساخته اند)

============================================
پانوشت1. یکی از قسمت های جالب بینوایان که بعید می دانم در فیلم و سریالهای مرتبطش آمده باشد عشق اپونین به ماریوس است. اپونین دختر بزرگ تناردیه و ماریوس دوست پسر کوزت است. اگر کوزت و تناردیه را نمی شناسید بقیه مطلب رو نخونید. بعد از اینکه ژان والژان و کوزت در دوران پولداری به خانه تناردیه که فقیر شده می آیند و ماریوس عشقش (کوزت) را پس از شش ماه دوری پیدا می کند و به خاطر او جلوی توطئه تناردیه علیه ژان والژان را می گیرد، با کمک اپونین خانه کوزت را پیدا می کند.بعد از آن هر شب در باغ با کوزت هم صحبت می شود بدون اینکه ژان وال ژآن بفهمد. در تمام این مدت اپونین به قول خودش مانند سگ نگهبان این باغ است و یکبار هم جلوی ورود تناردیه به باغ را می گیرد. در قضایای انقلاب 1832 کوزت و ماریوس دوباره هم را گم می کنند. اپونین در این داستان بی تاثیر نیست. در شب 5 ژوئن یعنی نبرد بزرگ شورشیان با دولت، اپونین در حین نجات جان ماریوس جان می دهد و دقایق آخر عمرش را بر زانوی ماریوس طی می کند. آدرس کوزت را به او می دهد و حرفی می زند که ترجمه اش برای من به عنوان یک بچه آخوند این است : "در بهشت منتظرت هستم" درام ترین قسمت داستان اینجاست. هم به نظر من و هم به نظر ویکتور هوگو.

پانوشت 2. پانوشت 1 هیچ ربطی به مطلب ندارد و فقط تقدیم شده به همه عشاق درست حسابی نه بیشتر دوستان من که احساسی به نام عشق را تجربه می کنند


خان گزیده ها

به سید مرتضی آوینی

سلام  راوی مجنون،سلام راوی خون
نگاه کن! که نگاهت غزل غزل مضمون

تو در مسیر خدا در میان خوف و رجا
نشسته روی لبانت تبسمی محزون

به اعتقاد تو سیاره رنج می خواهد
جهان چه فایده لبریز باشد از قارون

جهان برای تو زندان،برای تو انگور
جهان دسیسهء هارون و نقشهء مآمون

درون من برهوتی است از حقیقت دور
از این سراب مجازی مرا ببر بیرون

چگونه طاقت ماندن؟ مرا ببر با خود
از این زمانه به فردای دیگری ،اکنون

نگاه کن! که نگاهت روایت فتح است
سپاه چشم تو کرده است فکه را مجنون

به سمت عشق پریدی خدانگهدارت
تو مرتضا ی و دستان مرتضی یارت...

سید حمیدرضا برقعی از وبلاگ شخصی اش