مگه این عشق هم تحریم می شه؟

از این دریا اگه یه قطره کم شه
به جاش بارون حق سرریز می شه
خیال کردی با قطع چندتا بوته
بهار تبدیل به پاییز می شه؟

خیال کردی اگه آبو ببندی؟
دلامون خشک میشن؟ پیر می شن؟
ما توی قلبمون دریا رو داریم
از اینجا رودها تکثیر می شن

طبس، اروند، خرمشهر، کارون
ظفر، خبیر، طریق القدس، مجنون
می خوام یادت بیاد فهمیده ها رو
که جون دادند مردونه تو میدون

نه با یک گل بهاری میشه اینجا
نه با مرگ یه گل پاییز می شه
از این دریا اگه یه قطره کم شه
بجاش بارون حق سر ریز می شه

منو از آخر بازی نترسون
نگو که عزم ما تسلیم میشه
حالا هی دور ما دیوار پر کن
مگه این عشق هم تحریم میشه؟

***
شعر بالا و آهنگش که یحتمل در "دیروز، امروز، فردا" شنیده اید. کار مشترک وحید جلیلی و حامد زمانی است.
اولی داداش سعید جلیلی است و عشق کارهای فرهنگی. که به نظرم چندان هم موفق نبوده. مدتی سردبیر سوره بوده و الان هم مدیر جایی به اسم "جبهه انقلاب فرهنگی" که ما بهش می گیم "جفا" و خودشان بهش می گویند "راه". مجله هم دارند.
دومی یکی است از هزاران خواننده ای که روزاروز تکثیر می شوند. دو تا آلبوم هم دارد به اسم های "آروم آروم" و "عالم عشق". یک چیزی تو مایه ی کارهای "بنیامین" و "حمید عسگری" و "محسن یگانه".

پس نوشت: صدای مرا از ایران می شنوید. جایی که این دو شخصیت می توانند در کنار هم آهنگ فوق العاده تحریم را تولید کنند.

از کرخه تا راین

باز هم به نام سلام

پیش نوشت: نوشتن در وبلاگ یعنی فریاد زدن. گاهی فریاد زدن در شهر. گاهی فریاد زدن در کوه. گاهی کسی هست که بخواند و بشنود و گاهی کسی نیست اما فریاد فریاد است.
پس اگر کسی هم نخواند. اگر کسی اعتراضی هم نکرد به تعطیل شدن وبلاگ. اگر باز هم کسی نخواند این فریادها را. من هستم.

نوشت: خیلی اتفاقی دوباره گوشم به آهنگ "از کرخه تا راین" خورد. یا بالعکس. آهنگ به گوشم خورد. فرقش چیست.
"از کرخه تا راین" برای من یعنی حسن. یعنی یک پسردایی که دو سه سالی از من بزرگتر است، که کرخه ای بود مثل خودم اما حالا راینی شده مثل خودش.
بگذار فریاد بزنم.
سالهای هفتاد، بچه راهنمایی بودیم و درگیر بسیج و عشق بی سیم بازی و جمع کردن "مزدوران ضد انقلاب". همان سال ها که "راهیان نور" تازه راه افتاده بود حسن یک سال قبل من به کرخه رفت. حالی داشت برای خودش. ندیده بودمش که آهنگ "از کرخه تا راین" را بشنود و گریه نکند و دیده بودمش بر اصرار به حرمت پوشیدن "لی و جین".
بچه دبیرستانی که شدیم حسن چیز دیگری شد. برای "جنیفر لوپز" ایمیل می زد و مرا تشویق می کرد به تراشیدن ریش. اما من و حسن پسردایی بودیم و هم رشته. روبات می ساختیم و "ویژوال بیسیک" یاد می گرفتیم.
من که دانشجوی "علم و صنعت" شدم، حسن دانشجوی مشهد بود. درسش خیلی طول کشید. بیش از زمان معمول که ناگهان سفری غیر منتظره به تهران و کمی بعد هم به دوبی و نهایتاً به فرانکفورت.
حالا حسن، که روزی "مای فرند نات مای کازین" بود، آنسوی مرزها، نزدیک راین، دارد پایان نامه اش را می نویسد برای "مستری آف اینفورماتیک تکنولوگی" و من این سوی آب ها، نه نزدیک کرخه، درسم را تمام کرده ام در "ارشد برق مکاترونیک".
حالا هم وقتی که "از کرخه تا راین" را می شنوم و هم وقتی که "مرکل" را می بینم. یاد حسن می افتم.
حالا او به من می گوید "شما ایرانی های ..."
و من به او می گویم "شما لیبرال دموکرات های ..."
دوره زمانه عوض شده.

پس نوشت: الدّعا یردّ القضاء و لو ابرم ابراما (دعا قضا را تغییر می دهد ولو محکم باشد)

حدید

1. به نام اول و آخر
2. اولین خاطرۀ صریحی که از نوجوانی و تلویزیون دارم از برنامۀ شما و سیماست. از پشت صحنۀ سریالی به نام "دنیای شیرین" که قرار بود به زودی از شبکۀ یک پخش شود. این خاطرۀ طولانی در آخرین قسمت سریال "دنیای شیرین دریا" که پس از سریال قبلی ساخته شد، تمام می‌شود.
3. سال 84 دانشگاه که شروع شد "تلوّن" من هم شروع شد. از تغییر تفکر دربارۀ موسیقی و شطرنج تا نوشته‌های گاه و بیگاه در "خیزش" و "بهلول" تا وبلاگ‌های پشت سر هم: "من، همین که هستم"، "جاست می" و "مای جاست" تا رسید به "حدید".
3. "حدید" برای من "گرته برداری" بود. از نصر "احمد خیاطیان"، شعر "محمد صادق رسولی" و تفکرات "علیرضا اسمعیل‌پور". حالا اولی در زمین و اما انگار در آسمان‌هاست و گاه‌گاهی خبری ازش می‌رسد. دومی به زودی یحتمل غزل خداحافظی را رو سپید کند به ینگۀ دنیا. سومی هم آنقدر دور شده که من یک سال است "و انزلنا الحدید" را آنطور که با او می‌خواندم، نخوانده‌ام.
4. بعد از ظهر یکشنبه است. صدای زیبای دریا، در ساحل محمود آباد، در اتاقی از اتاقهای هتل شرکت نفت، بانو خوابیده و من می‌نویسم. می‌نویسم از گذر از نوجوانی و جوانیِ در هم تنیده‌ام، به بزرگسالی. می‌نویسم از اجارۀ خانه و قبض گاز و قرارهای کاری، از ناهارهای اداری و شام‌های خانگی، از مطالعات نداشته، از سفرهای خانوادگی. می‌نویسم از تمام چیزهایی که روحشان با روح وبلاگ نویسی در یک تن "فوت نمی‌شوند".
5. خلاصه اینکه این وبلاگ که پیش از این به حکم بازدیدکنندگانش تعطیل شده بود، از امروز رسماً تعطیل است، اما به احترام علیرضا که می‌گفت "هیچگاه نباید آخرین قهوه را خورد" و به احترام نام وبلاگ، اینجا با همین شکل حفظ خواهد شد. آنقدری سر می‌زنم که بلاگفا به دلیل عدم فعالیت مسدودم نکند.
7. این بند، بند هفت است. علیرضا! بیست و پنج سالگی‌ت مبارک.
6. علی مع الحق و الحق مع علی. یا حق.