حدید
1. به نام اول و آخر
2. اولین خاطرۀ صریحی که از نوجوانی و تلویزیون دارم از برنامۀ شما و سیماست. از پشت صحنۀ سریالی به نام "دنیای شیرین" که قرار بود به زودی از شبکۀ یک پخش شود. این خاطرۀ طولانی در آخرین قسمت سریال "دنیای شیرین دریا" که پس از سریال قبلی ساخته شد، تمام میشود.
3. سال 84 دانشگاه که شروع شد "تلوّن" من هم شروع شد. از تغییر تفکر دربارۀ موسیقی و شطرنج تا نوشتههای گاه و بیگاه در "خیزش" و "بهلول" تا وبلاگهای پشت سر هم: "من، همین که هستم"، "جاست می" و "مای جاست" تا رسید به "حدید".
3. "حدید" برای من "گرته برداری" بود. از نصر "احمد خیاطیان"، شعر "محمد صادق رسولی" و تفکرات "علیرضا اسمعیلپور". حالا اولی در زمین و اما انگار در آسمانهاست و گاهگاهی خبری ازش میرسد. دومی به زودی یحتمل غزل خداحافظی را رو سپید کند به ینگۀ دنیا. سومی هم آنقدر دور شده که من یک سال است "و انزلنا الحدید" را آنطور که با او میخواندم، نخواندهام.
4. بعد از ظهر یکشنبه است. صدای زیبای دریا، در ساحل محمود آباد، در اتاقی از اتاقهای هتل شرکت نفت، بانو خوابیده و من مینویسم. مینویسم از گذر از نوجوانی و جوانیِ در هم تنیدهام، به بزرگسالی. مینویسم از اجارۀ خانه و قبض گاز و قرارهای کاری، از ناهارهای اداری و شامهای خانگی، از مطالعات نداشته، از سفرهای خانوادگی. مینویسم از تمام چیزهایی که روحشان با روح وبلاگ نویسی در یک تن "فوت نمیشوند".
5. خلاصه اینکه این وبلاگ که پیش از این به حکم بازدیدکنندگانش تعطیل شده بود، از امروز رسماً تعطیل است، اما به احترام علیرضا که میگفت "هیچگاه نباید آخرین قهوه را خورد" و به احترام نام وبلاگ، اینجا با همین شکل حفظ خواهد شد. آنقدری سر میزنم که بلاگفا به دلیل عدم فعالیت مسدودم نکند.
7. این بند، بند هفت است. علیرضا! بیست و پنج سالگیت مبارک.
6. علی مع الحق و الحق مع علی. یا حق.
2. اولین خاطرۀ صریحی که از نوجوانی و تلویزیون دارم از برنامۀ شما و سیماست. از پشت صحنۀ سریالی به نام "دنیای شیرین" که قرار بود به زودی از شبکۀ یک پخش شود. این خاطرۀ طولانی در آخرین قسمت سریال "دنیای شیرین دریا" که پس از سریال قبلی ساخته شد، تمام میشود.
3. سال 84 دانشگاه که شروع شد "تلوّن" من هم شروع شد. از تغییر تفکر دربارۀ موسیقی و شطرنج تا نوشتههای گاه و بیگاه در "خیزش" و "بهلول" تا وبلاگهای پشت سر هم: "من، همین که هستم"، "جاست می" و "مای جاست" تا رسید به "حدید".
3. "حدید" برای من "گرته برداری" بود. از نصر "احمد خیاطیان"، شعر "محمد صادق رسولی" و تفکرات "علیرضا اسمعیلپور". حالا اولی در زمین و اما انگار در آسمانهاست و گاهگاهی خبری ازش میرسد. دومی به زودی یحتمل غزل خداحافظی را رو سپید کند به ینگۀ دنیا. سومی هم آنقدر دور شده که من یک سال است "و انزلنا الحدید" را آنطور که با او میخواندم، نخواندهام.
4. بعد از ظهر یکشنبه است. صدای زیبای دریا، در ساحل محمود آباد، در اتاقی از اتاقهای هتل شرکت نفت، بانو خوابیده و من مینویسم. مینویسم از گذر از نوجوانی و جوانیِ در هم تنیدهام، به بزرگسالی. مینویسم از اجارۀ خانه و قبض گاز و قرارهای کاری، از ناهارهای اداری و شامهای خانگی، از مطالعات نداشته، از سفرهای خانوادگی. مینویسم از تمام چیزهایی که روحشان با روح وبلاگ نویسی در یک تن "فوت نمیشوند".
5. خلاصه اینکه این وبلاگ که پیش از این به حکم بازدیدکنندگانش تعطیل شده بود، از امروز رسماً تعطیل است، اما به احترام علیرضا که میگفت "هیچگاه نباید آخرین قهوه را خورد" و به احترام نام وبلاگ، اینجا با همین شکل حفظ خواهد شد. آنقدری سر میزنم که بلاگفا به دلیل عدم فعالیت مسدودم نکند.
7. این بند، بند هفت است. علیرضا! بیست و پنج سالگیت مبارک.
6. علی مع الحق و الحق مع علی. یا حق.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 9:39 توسط مهدی
|
وقتی ابهام وجودم را می گیرد