الی حیفا و صدقونی الی ما بعد حیفا و الی ما بعد مابعد حیفا

سلام
پس فردا 16 ژولای یا به قول عرب ها تموز است. چهار سال پیش در چنین روزی شهر حیفا (سومین شهر مهم اسراییل) که یه بندر قشنگ در شمال فلسطین اشغالی هست مورد حمله قرار گرفت. این حمله به فاصله چهار روز بعد از شروع جنگ و سخنرانی سید حسن بود.
سید حسن نصرالله در روز اول جنگ گفته بود "انتم اردتم حرب مفتوحه نحن ذاهبون الی حرب مفتوحه و مستعدون لها حرب الی حیفا و صدقونی الی ما بعد حیفا و الی ما بعد ما بعد حیفا" فارسی اش می شه "شما جنگ باز می خواهید پس ما به سمت جنگ باز می ریم. جنگی تا حیفا و باور کنید تا بعد از حیفا و تا بعد بعد از حیفا"
در اولین حمله به حیفا طبق اعلام اسراییل 9 شهروند کشته و 20 نفر هم زخمی شدند و یک کارخونه مهم (احتمالاً تولید مواد شیمیایی) از بین رفت. حمله به حیفا تا انتهای جنگ ادامه داشت و در مجموع بیش از یک میلیارد دلار به اسراییل ضرر وارد کرد. و باعث مهاجرت اقلاً 300 هزار نفر از حیفا به جنوب شد.
مرحله ی بعد از حیفا حدود 20 روز بعد شروع شد که ان شاءالله در تاریخش بهش خواهم پرداخت.

+++++++++++
پ0. تا 12 آگوست یعنی تا سالروز پایان جنگ 33 روزه همه مطالب مثل این مطلب و مطلب قبلی یه ربطی به اسراییل خواهند داشت. از نوشتن شعر و قصه تا اون روز خبری نیست.
پ1. شهر حیفا و خانم هیفا وهبی (خواننده لبنانی) شباهت اسمی به هم ندارند. یعنی اسمشون هم معنی نیست.
پ2. هر چند حمله به حیفا اولین حمله موشکی گسترده به شهرهای اسراییل بود اما حزب الله رکورددار حمله به شهرهای اسراییل نیست.
تلاویو یک بار در طول تاریخ شصت و چند ساله ی اسراییل مورد حمله موشکی قرار گرفته. سوال این پست اینه که توسط چه کشوری و در چه تاریخی؟ پاسخ سوال در یکی از پست های آینده.

وقتی شک می کنی شک نکن

سلام

قبل از اصل مطلب سالروز تولد عماد مغنیه (فرمانده شهید حزب الله لبنان) و سالروز عملیات وعده صادق (شروع جنگ 33 روزه) رو تبریک عرض می کنم.

عکسی که در زیر می بینید پشت 1 دلاریه. که خطهای قرمز رو من اضافه کردم. نشان ستاره 6 پر با 13 ستاره کوچک در بالای سر عقاب در سمت راست نقاشی شده. در سمت چپ هرم ماسونی وجود داره که اگر مثلثش و قرینه اش رو بکشیم در گوشه های این ستاره ی 6 پر (به جز گوشه بالا) حروف کلمه mason مشخصه.
فراماسونری که ایشالا می دونید چیه؟ اسراییل هم که می دونید کجاست؟


یادش به خیر آخر فیلم رونین می گفت وقتی شک می کنی شک نکن این دومین چیزیه که یادت می دن!
راستی یه دلاری سال 1963 طراحی شده.

Cet Homme m’a changee

یارب
این روزهایم شبیه شده به دیالوگ محمدرضا شریفی نیا در قسمت اول سریال همسایه‌ها. «خواب، کباب، کتاب» یعنی سه کار بیشتر نمی‌کنم. یا خوابم. یا در حال غذاخوردن مستند می‌بینم. یا پروژه‌های درسی‌ام را انجام می‌دهم.

دیروز و امروز یک داستانی مستند دیدم به اسم  Cet Homme m’a changee یا به عبارتی «هذا الرجل غیّرنی» یعنی «این مرد مرا تغییر داد». از سایت www.yamahdinet.net می‌توانید دانلودش کنید. ولی دو تا اشکال کوچک دارد.

اولاً نزدیک 300 مگابایت است و با فرمت بددست rmvb

ثانیاً فرانسوی است! با زیر نویس عربی! من که زیرنویس‌هاش رو خوندم. شمارو نمی‌دونم.

داستان دخترکی است فرانسوی به اسم سوفی، که جامعه‌شناسی می‌خواند در سوربون فرانسه و برای پایان‌نامه‌اش روی ایران کار می‌کند. رفیقی دارد به نام آلیس که اوائل فیلم خودکشی می‌کند. رفیق دیگری به نام شهناز که به دلیل نبود آزادی در ایران با خانواده‌اش به پاریس مهاجرت کرده‌اند. استادش را راضی می‌کند و به ایران سفر می‌کند. با امام و جامعه‌ی ایران و تفکر شرقی آشنا می‌شود. آخرش هم مثل این فیلم ایرانی‌های مزخرف نیست که مسلمان و چادری بشود!

دغدغه‌ی اصلی‌اش حجاب است و آزادی زنان. بیشتر هم پی همین می‌گردد. مترجم و همراهش در ایران هم یک خواهر شهید است به نام سارا (احتمالاً! چون تلفظ فرانسوی و زیرنویس عربی شبیه به این بود) که کلی هم هنرمند است. نقاشی می‌کند و سه‌تار می‌زند.

نتیجه‌گیری آخر فیلمش هم این است : « آلیس می‌گفت جامعه دو پایه دارد؛ فرد و اجتماع و وقتی فرد از اجتماع زده شود باید خودکشی کند. اما در شرق جامعه 3 پایه دارد؛ فرد، اجتماع و الله و فردی که از اجتماع زده شد می‌تواند به خدا پناه ببرد.»

راستی اول فیلم سوفی دیندار نیست. کلیسا هم نمی‌رود. جالب‌ترین سکانسش به نظرم آن‌جایی است که سوفی به سارا می‌گوید: «هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که به کلیسا بروم. آن هم برای اولین بار در یک کشور اسلامی»

==========================
پ0. سلام
پ1. امروز هجده تیر است! امروز هجده تیر است؟
پ2. کلمه فیلتر نیست. چه مملکت آزادی داریم ما! امروز هجده تیر است؟
پ3. آقای سردار نقدی که من خیلی دوسش دارم، گفتن قدرت سایبری ایران تا انتهای سال 2 تا 3 برابر میشه. فقط دو تا سوال. واحد اندازه گیری قدرت سایبری یه کشور چیه؟ امروز هجده تیره؟

...

انا لله و انا الیه راجعون
علامه فضل الله را آن طور که باید نمی شناختم. شاید یک درصد اطلاعاتی که از سید حسن نصرالله دارم از او نداشتم اما می دانستم که مرجع شیعیان لبنان است و نسبتش با لبنان مثل نسبت مرحوم آیه الله بهجت بود با ما. می دانم که بعد از وفات آیه الله بهجت ایران به فتنه دچار شد (هر چند ظاهرا ایشان سیاسی نبود و ربطی بین ایشان و فضای سیاسی دیده نمی شد) حالا باید در آستانه ی چهارمین سالگرد جنگ سی و سه روزه منتظر اتفاقات بدی بود.

با تشکر از یک دل شرمنده

هر کس مرا بشناسد از ارادتم به صادق رسولی خبر دارد. نظرات فوق خوبش برای مطلب قبل یک پست است از بسیاری از بهترین پست های من بهتر حیفم آمد در نظرات بماند.

سلام
من هم در هر چه حرفه‌ای نباشم، در سطحی‌خوانی حرفه‌ای‌ام.
امّا چند ایراد جدی بر امیرخانی (از نظر یک سطحی‌خوان):
1) متأسفانه در این کتاب خبری از وسواس‌های انتخاب واژه‌‌ها از امیرخانی نیست. حتی برخی جاها عباراتی را به کار می‌برد که آدم به شک می‌افتد نویسنده از قصد نوشته یا ویرایش‌گر نداشته است. مثلاً استفاده از عبارات "فوق‌الذکر" آن هم به صورت جدی. یک جا استفاده از رایانه و در جایی دیگر استفاده از کامپیوتر. حداقل کم نبودند.
2) در مورد مسألۀ فلسطین و فروش زمین‌‌ها خیلی‌ها حرف‌شان بر تحریف تاریخ است از سوی یهودیان. یعنی آن قدر فروش نبوده که بشود بحث فروش زمین را جدی گرفت. آقا رضا در اینجا طوری نوشته که این مسأله برایش واضح و مبرهن است.
3) متأسفانه جای جای کتاب عصبانیت نویسنده از وضع موجود دولت اخیر، به او اجازۀ نگاه از بالا نداده است. یعنی دوباره فیل یاد پاستور می‌کند و یادش می‌رود که این سه‌لتی‌های پاستور خود روزی هزار نفحات نفت از بر بوده‌اند، بل بیش...
4) بیش از اندازه عله‌العلل را در اقتصاد دیده آقای امیرخانی، طوری که اصلاً یادش رفته این سرزمین فرصت‌ها، مشکلات بسیار زیادی دارد از جمله بی‌پدری و چندپدری نوزادان و ... شاید اگر شهید مطهری این بحث را می‌خواند شروع به نقد به سبک خودش می‌کرد و امیرخانی را هم در رستۀ فروید و راسل و ... دسته‌بندی می‌کرد.
) اگر همۀ حرف‌های امیرخانی درست باشد، بالابردن آل مکتوم و ... را نمی‌توانم بپذیرم. وجداناً در همین امارات خصوصیزه! اگر امریکا یک روز تصمیم بگیرد، سرمایه‌اش را بیرون ببرد، آیا باز هم وضع بر همین منوال است؟
6) امّا سؤال بزرگی این کتاب برایم ایجاد کرد و آن این بود که اگر دانشگاه آزاد خصوصی به‌ز دولتی‌هاست پس چرا وضع این گونه بوده تا حالا؟
7) امیرخانی را با قدم زدن در بشاگرد و بم و ... می‌شناختم، نه مسافر پیکد‌آپ! شده در فیفث اونیو. اگر غرب‌زدگی جلال ماندگار شد، شاید یکی از دلایلش همین بوده است که مصادیقش برای مردم، ملموس‌تر بوده است.
8) البته استفاده بیش از حد از واژه‌های باکلاس را همان طور که در ازبه و بی‌وتن نپسندیدم در این‌جا نیز هم. فکر کنم وظیفۀ یک نویسنده ایجاب می‌کند که واژه‌سازی کند. نه این که هی از واژه‌هایی مثل های‌تک حرف بزند. مگر مرحوم احمد شاملو همین کارها را نکرد و بسیاری از واژه‌هایش فراگیر شدند؟
و امّا تمجید

کتاب به هیچ وجه از نظرم ناامید کننده نبود، بلکه امیدی می‌داد بدون راهکار! فقط امید می‌داد که اگر بشود کاری کرد، خوب می‌شود و ....

باز هم مثل نشت نشا از عناصر زندگی شمالی برای نشان دادن آرمان زندگی ایرانی زندگی استفاده کرد. آن دفعه در گیلان بود و این بار مازندران (سالی و ماهی‌گیری و ....) البته ارمیا هم برای فرار از وضعیت، پناه به کوه‌های البرز برد. حداقل من یکی بیش‌تر این سبک را می‌پسندم. دلیلش هم روشن است.

قلم امیرخانی بسیار عالی است. البته به اعتقاد من اوج این قلم در نوشته‌های لوح بود و قلم این کتاب شاید زنگ خطری برای امیرخانی باشد

======================
پ1. یه مستند سریالی سال 2008 کار شده توسط دو نفر خارجی! مسلمون. تازه دیدمش. خوبه ببینیدش. اسمش the arrivals ه. جایی کلشو برا دانلود پیدا نکردم ولی دست بچه ها داره می گرده. بپرسید پیداش می کنید. اینم سایت اون خارجی! مسلموناست

بعضی وقت ها باید یک کتاب را دوبار خواند

یارب

همین الان دوباره خوانی "نفحات نفت" امیرخانی تمام شد و وقت خوبی است برای نوشتن متن کاملی بر آن. چیزی بیش از آن یک جمله ای که در چند پست قبل نوشته بودم و ذوق کردم که امیرخانی در سایتش نقل کرده و بازدید ویلاگم را بالا برده بود. موقعی که "بیوتن" تازه چاپ شده بود و من یک بار خوانده بودمش، دنبال نقدهاش می‌گشتم که رسیدم به مصاحبه‌ای از امیرخانی که گفته بود فعلاً حتی حرفه‌ای ها هم کتاب را دوبار نخوانده‌اند و وقت نقد نیست. راست گفته بود.
من در هیچ چیز حرفه‌ای نباشم در خواندن کارهای امیرخوانی حرفه‌ای ام. پارسال یک رمان خارجی دستم بود که یکی از دوستان گفت کار وطنی بخوان گفتم "یک مثلاً بگو" گفت امیرخانی گفتم من "ارمیا" را 3 بار خوانده‌ام، "از به" را 2 بار، "من او" را 5 یا 6 بار، "بیوتن" را 2 بار، "ناصر ارمنی" را کلاً 2 بار و بعض داستان‌هاش را بیشتر. این از داستان‌ها اما "نشت نشا" را 11 بار و "داستان سیستان" را 3 بار و "سرلوحه ها" را که تازه چاپ شده بود 2 بار خوانده‌ام. گفت همین خارجی را بخوان.

از بعد از "بیوتن" هیچ‌وقت ذوق نداشته‌ام پی کارهای امیرخانی را بگیرم و تا اواسط خرداد اصلاً نفهمیدم "نفحات نفت" چاپ شده است. نخریدمش و یک دور خواندمش. نظرم همان بود که نوشتم که نق نقات نفت است نه نفحات. امروز اما نظرم چیز دیگری است. مطمئنم که این نفحات را بارها خواهم خواند. شاید بیش از "نشت نشا" فصل های اول کتاب خوب است. فصول وسط نق و غر است اما فصول آخر که دفعه‌ی قبل بی حوصله خواندم خیلی بهتر است.

فصل "اقتصاد مورد نظر در دسترس نیست چیست" به زعم من کوتاه‌ترین و بهترین فصل کتاب است. فصل بعدی اش کمی بلندتر و دومین بهترین است. و فصل‌های بعدی هم خوبند. جمله‌ی آخر کتاب خلاصه این فصول است. آنرا آخر متن خواهم آورد.
بگذار کمی رسمی بنویسم. "نفحات نفت" نهمین کار امیرخانی است که توسط نشر افق به عنوان ششمین ناشر کارهای امیرخانی بعد از نشر سمپاد، سوره مهر، قدیانی، نشر علم و نیستان چاپ شده. (البته اگر بازخرید "ارمیا" از سمپاد و بازنشر آن توسط سوره مهر را فراموش کنیم) نشر افق آن را از مجموعه‌ی "سیاست امروز" و چهارمین کتاب آن مجموعه می‌داند. دو کار دیگر آن مجموعه مربوط به چامسکی است. (و امیرخانی باید خوشحال باشد که همراه چامسکی شده) شامل 230 صفحه و 17 فصل است و به مقوله‌ی سیاست و فرهنگ نفتی پرداخته.
بی خیال پاراگراف رسمی قبل. جمله‌ی آخر کتاب را بخوانید و خداحافظ. اگر مرا رها کنید 200 صفحه درباره امیرخانی و این نفحات می‌نویسم.

مادر یعنی وطن. طلا یعنی نفت. پدر یعنی دولت... این ملک پدرانی داشته است که برای حکومت، نه طلای مادر که خودِ مادر را نیز فروخته‌اند! در چنین خانواده‌ای تنها مایه‌ی نجات، همتِ فرزندان است... از پذر کاری بر نمی‌آید...

=================

پ1. سلام
پ2. همین الان اول متن یعنی پریروز
پ3. دو سال پیش در مجله ی خیزش دانشگاهمان مطلبی نوشته بودم به نام فرهنگ دولتی و ترجمه کرده بودمش به افتخار لشگر دو دره. این تعبیرم در نفحات نفت تکرار شده. فصل اول دومین دزدی! ادبی امیرخانی از من است.

خواب ها

خدا ندیده مرا تا که لایقت باشم
چنان نکرده که طبق علایقت باشم

تو آفتابی و من شب، همیشه حزن انگیز
درست بوده، نباید موافقت باشم

به جای خون به رگانم جنون به جریان است
نمی شود که به دنیای منطقت باشم

چه خواب های خوشی بود: با تو پر بزنم
کنار تو، به دل تو، مطابقت باشم

چه خواب ساده که تو آسمان من باشی
که ماه مغرب و خورشید مشرقت باشم

نه، هیچ یک نشد، ابری شدم که می باید
به هر کجای جهان گرم هق هقت باشم

شده است قسمتم اینکه دچار شادی ها
و غصه های تمام دقائقت باشم

تو موج باشی و من ساحلی تو از من
همیشه رد شوی و باز عاشقت باشم

سید ضیاء قاسمی- از کتاب باغ های معلق انگور

===================
پ1. به نام خدا سلام
پ2. قبل تر هم شعری از این کتاب گذاشته بودم. اوائل کار وبلاگ. با نشر سوره مهر دوران خوبی داشتیم آن موقع ها.

پ3. اگر هنوز باشد در عالم آدمی که ولو در خواب 10 هزار گل به کسی که دوستش دارد تقدیم کند، این پست برای اوست. و این گلی که الان یه تیم به اون تیم زد و  صدای جیغ بچه ها اومد.

و اما چمران

من خودم ميديدم شليك آر.پى.جى را كه نيروهاى ما بلد نبودند، به آنها تعليم ميداد؛ چون آر.پى.جى جزو سلاحهاى سازمانى ما نبود؛ نه داشتيم، نه بلد بوديم. او در لبنان ياد گرفته بود و به همان لهجه‌ى عربى آر.بى.جى هم ميگفت؛ ماها ميگفتيم آر.پى.جى، او ميگفت آر.بى.جى. او از آنجا بلد بود؛ يك مقدار هم از يك راه‌هائى گير آورده بود؛ تعليم ميداد كه اينجورى آر.پى.جى را بايستى شليك كنيد. يعنى در ميدان عمليات و در ميدان عمل يك مرد عملى به طور كامل. حالا ببينيد دانشمند فيزيك پلاسماىِ در درجه‌ى عالى، در كنار شخصيت يك گروهبانِ تعليم دهنده‌ى عمليات نظامى، آن هم با آن احساسات رقيق، آن هم با آن ايمان قوى و با آن سرسختى، چه تركيبى ميشود. دانشمند بسيجى اين است؛ استاد بسيجى يك چنين نمونه‌اى است. اين نمونه‌ى كاملش است كه ما از نزديك مشاهده كرديم. در وجود يك چنين آدمى، ديگر تضاد بين سنت و مدرنيته حرف مفت است؛ تضاد بين ايمان و علم خنده‌آور است.

متن فوق قسمتی است از صحبت های آقا درباره شهید چمران تقریبا همین امروز

=======================
جواب مسابقه: مختصات جغرافیایی یک نیروگاه برق بزرگ تلاویو یا تل ابیب که جون می دهد برای ترکاندن. خیالتان راحت که دقتش از دقت موشک های ما و حزب الله بیشتر است. و از کجا دست من رسیده؟ از گوگل ارث مهربان! و در روز 1000 تا از این ها را می توانم یادداشت کنم. قصه ی پر عقاب را که خوانده اید؟
برنده ی نسبی این مسابقه مهدی بود.

من ساندیس می خوام مامان

یه سایتی هست به اسم america.gov/persian که مال وزارت خارجه آمریکاست و شکر خدا هنوز اوخ نشده. از سایتهایی است که من مواضع رسمی آمریکا را از آن می خوانم. امروز یه مطلبی گذاشته بود به اسم "راه طولانی تا رسیدن به حقوق بشر در ایران" که گزارشی بود از تجمع ایرانی ها در واشنگتن در سالگرد انتخابات ایران. اگر کلش را بخوانید که لذت خواهید برد اما این بندش را دوست تر داشتم.

معترضانی که در سالگرد انتخابات درخیابانهای واشنگتن با آنها مصاحبه شد، در مورد این که پیکار برای حقوق بشر در ایران به چه مدت زمانی نیاز دارد عقاید گوناگونی داشتند، ولی هیچکدام ناامیدی را به خود راه نمی دادند. آنها کمی از گرمی هوا - درجۀ حرارت در آن روز به 93 درجۀ فارنهایت (34 درجۀ سانتیگراد) رسید- ومحروم شدن از تماشای مسابقات جام جهانی فوتبال در تلویزیون شکایت داشتند. همچنین صدایشان به خاطر دادن شعار در ابتدای راهپمیایی در مقابل دفتر حفاظت منافع ایران در ایالات متحده و نیز درامتداد خیابانهای واشنگتن تا میدان آزادی(Freedom Plaza) ، در مرکز شهر، گرفته بود.

اضافه می کنم: در ضمن آنها از پاک شدن لاک های انگشتانشان و عرق کردن پایشان به خاطر قدم زدن اظهار ناراحتی کردند. و اعلام داشتند ما ساندیس می خوایم مامان.

===========
پ ن. حدس بزنید این چیه؟
lat=32.1055203 lon=34.7790992
حدس بزنید دیگه
هر کی گفت جایزه داره.
جواب سوال تو مطلب بعد