سلام
پیش نوشت:دوشنبه را با چند تا از دوستان در شهر قم گذراندیم. شهری با راه بیابانی، آفتاب سوزان و مردمانی از جنس خود من. دریاچه ی نمک را از نزدیک تر دیدیم و دیداری از کوه خضر که حالا خیلی شلوغ شده تازه کردیم.
باید کم کم بروم و احکام کثیر السفر را فرا بگیرم. از حدود ۲۰ روز پیش که به تهران آمده ام این سفر قم سومین سفرم بود. یک بار دیگر قم رفته بودم و یک بار هم کرج.
سفر نوشت:
خدا پدر برادران رایت را بیامرزد با این اختراعشان. چهارشنبه صبحانه و شام را در تهران بودم و نهار را در شیراز. خدا البته پدر این پژوهشکده ی محترم را هم بیامرزد.
جلسه ای داشتیم در شیراز. از ۱۰ صبح تا ۳ بعد از ظهر. و وقتی برای گشتن در شهر فرهنگ و ادب با آن مردمان گشاده رو و بشاشش.
حدود ساعت ۹ و نیم وقتی برای اولین بار شیراز را می دیدم تازه فهمیدم که زاینده رود تنها رود بزرگ وسط شهر نیست و هر شهر بزرگ کنار رودی بزرگ بنا شده.
برای حافظ فاتحه خواندیم. باغ ارم و ارگ کریم خان را دیدیم. از بازار وکیل ترشی و مسقطی و عرق خریدیم و برگشتیم.
مردمان جالبی دارد این شیراز. تاکسی هاش نرم و مهربان داد می زنند اما تخفیف نمی دهند. بازاری هاش گرم برخورد می کنند و آرام اما منِ مشهدی نتوانستم باهاشان چانه بزنم. و مهندس هاش با این که شل و خسته به نظر می رسند بزرگترین مجموعه الکترونیک ایران را اداره می کنند.
بعد نوشت:
آن چیزی که در هواپیما مهم است خلبان است. رفت و برگشتمان را سوار یک فوکر شرکت آسمان بودیم. شماره اش EP ATD بود ولی خلبان و خدمه اش عوض شد. از اینجا نفهمیدیم کی بلند شد و کی نشست. از آن طرف جان به لبمان کرد تا فرود آمد. خلبان برگشت شیرازی بود!
دیشب به شوخی می گفتم امشب امام موسی کاظم به خوابم و می آید و می گوید "چه می خواهی بابا؟ دست بردار از سر این بچه های من" آخر هفته می خواهم به امامزاده صالح و بروم و هفته ی بعد مشهد ان شاء الله. می شود ۵ تا از بزرگترین فرندان آقا امام موسی کاظم. (دیروز فهمیدم شاه چراغ دو برادرند! نه فقط یکی! )