شکسته

وقتی به گریه می گذری در رواق ها
سهم تمام آینه هایی شکسته باش

در انحنای روشن  ایوان  کنایتی است
یعنی اگر چه غرق  طلایی شکسته باش

++++++++++++
شعر بالا را مداح امیر کبیر می خواند امشب. گویا شاعرش "حسن دلبری" است
چند مطلبی بدهکارم.

هر کدام از این کتاب های "نادر ابراهیمی" را که می خوانم اعصابم خورد (خرد؟) می شود از اینکه چرا قبلا نخوانده امش. ناراحت می شوم از این که احساس می کنم می توانم چیزی بنویسم که ارزش خواندن داشته باشد.
این دو تا آخری ها اند : "فردا شکل امروز نیست" و "سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد"

مهران مدیری در انتهای قسمت ۱۵ "قهوه ی تلخ" تازه دارد کارگردانی اش را به رخ می کشد. بازیگری ش را نمی دانم کی می خواهد به رخ بکشد.

"ملک سلیمان نبی" را هم برید ببینید دیگر. تعریف ندارد که.

یه روز خوب

یه روز صبح از خواب بیدار می شی و می بینی کوههای شمال تهران سفید شدند

مردمان گشاده رو و بشاش

سلام

پیش نوشت:
دوشنبه را با چند تا از دوستان در شهر قم گذراندیم. شهری با راه بیابانی، آفتاب سوزان و مردمانی از جنس خود من. دریاچه ی نمک را از نزدیک تر دیدیم و دیداری از کوه خضر که حالا خیلی شلوغ شده تازه کردیم.
باید کم کم بروم و احکام کثیر السفر را فرا بگیرم. از حدود ۲۰ روز پیش که به تهران آمده ام این سفر قم سومین سفرم بود. یک بار دیگر قم رفته بودم و یک بار هم کرج.

سفر نوشت:
خدا پدر برادران رایت را بیامرزد با این اختراعشان. چهارشنبه صبحانه و شام را در تهران بودم و نهار را در شیراز. خدا البته پدر این پژوهشکده ی محترم را هم بیامرزد.
جلسه ای داشتیم در شیراز. از ۱۰ صبح تا ۳ بعد از ظهر. و وقتی برای گشتن در شهر فرهنگ و ادب با آن مردمان گشاده رو و بشاشش.
حدود ساعت ۹ و نیم وقتی برای اولین بار شیراز را می دیدم تازه فهمیدم که زاینده رود تنها رود بزرگ وسط شهر نیست و هر شهر بزرگ کنار رودی بزرگ بنا شده.
برای حافظ فاتحه خواندیم. باغ ارم و ارگ کریم خان را دیدیم. از بازار وکیل ترشی و مسقطی و عرق خریدیم و برگشتیم.
مردمان جالبی دارد این شیراز. تاکسی هاش نرم و مهربان داد می زنند اما تخفیف نمی دهند. بازاری هاش گرم برخورد می کنند و آرام اما منِ مشهدی نتوانستم باهاشان چانه بزنم. و مهندس هاش با این که شل و خسته به نظر می رسند بزرگترین مجموعه الکترونیک ایران را اداره می کنند.

بعد نوشت:
آن چیزی که در هواپیما مهم است خلبان است. رفت و برگشتمان را سوار یک فوکر شرکت آسمان بودیم. شماره اش EP ATD بود ولی خلبان و خدمه اش عوض شد. از اینجا نفهمیدیم کی بلند شد و کی نشست. از آن طرف جان به لبمان کرد تا فرود آمد. خلبان برگشت شیرازی بود!
دیشب به شوخی می گفتم امشب امام موسی کاظم به خوابم و می آید و می گوید "چه می خواهی بابا؟ دست بردار از سر این بچه های من" آخر هفته می خواهم به امامزاده صالح و بروم و هفته ی بعد مشهد ان شاء الله. می شود ۵ تا از بزرگترین فرندان آقا امام موسی کاظم. (دیروز فهمیدم شاه چراغ دو برادرند! نه فقط یکی! )

حال 6 (تمام آن چيزهايي كه ننوشتم)

0. به نام سلام

1. چيزهايي زيادي بين مطلب قبلي و مطلب فعلي به ذهنم رسيد براي نوشتن كه به دلايل مختلف ننوشتم. ولي حيف است كه يادي هم ازشان نكنم.

2. مي خواستم مطلبي بنويسم به نام چند روايت معتبر درباره ي زن و بنويسم از اين موجود عجيبي كه خدا خلق كرده و بنويسم از اينكه زنها با آن كه مرد نيستند ولي مثل مردها دو دست و دو پا دارند و البته شباهتشان بيشتر از اين نيست. مي خواستم بنويسم از جملات قصاري كه امثال افلاطون و ملاصدراي شيرازي و نادر ابراهيمي درباره ي اين موجود فرموده اند. كه البته از ترس جماعت اناث خواننده و البته شخص شخيص مامانم اينا جرات نكردم.

3. مي خواستم مطلبي بنويسم درباره ي بزرگترين عمليات هوايي تاريخ بعد از جنگ جهاني دوم يعني عمليات كمان 99 كه اوايل جنگ ايران و عراق انجام شد و الان هم تقريبا سالگردش است. به جاي آن دارم مطلبي آماده مي كنم به سبك كتاب هاي "تاريخ ترسناك" آقا "تري دري" درباره ي حمله ي ممكنه ي رژيم اشغالگر به نيروگاه هسته اي بوشهر و تاريخ چنين حمله هايي.

4. مي خواستم از كنسرت عليرضا عصار بنويسم در حوزه ي هنري كه چهارشنبه رفتم و از تمرين يك گروه تعزيه خواني كه ديروز تماشاچي اش بودم.

5. بي خيال! راستي! امروز كه از جلوي سينما بهمن رد مي شدم نوشته بود كه "ملك سليمان به زودي در اين سينما" آخخخخخخخ جوووووووون