حال 5
1. شايد بهترين لحظه ي دنيا آن لحظه باشد كه دوستي با قدمت دوستي 12 ساله كه هميشه تصورت از او يك سيب زميني گاها ريش دار هميشه نمازخوان بوده برايت از انقلاب بگويد. از حركتي كه از 1342 شروع شده و ادامه دارد و از اين بگويد كه ما بايد جاي خودمان را در اين حركت پيدا كنيم. بعد بفهمي پشت همه ي سكوت هاي 12 ساله چه تفكرات عميقي شما را به هم متصل مي كرده.
2. شايد بهترين لحظه ي دنيا آن لحظه اي باشد كه قطار در بيابان حركت كند و آفتاب به صورت تو بخورد و "يك عاشقانه آرام" را ورق بزني و فصل يكشنبه ها را بخواني و "نادر ابراهیمی" از تازه كردن دمادم عشق برایت بگوید. از حادثه ی عشق به دیگری و از ضرورت عشق به وطن.
3. آدم ها به اندازه ی حرف هایی که نمی توانند برای همه بگویند راز دارند. به اندازه کسانی که می توانند رازهایشان را بهشان بگویند دوست صمیمی دارند. و به اندازه ی حرف هایی که نمی توانند به دوستان صمیمی شان بگویند تنها هستند. تنهایی وجهی از نبوت انسان است. "انجیل مهدی- سِفر فلسفه"
4. من وقتی وبلاگم را به روز نمی کنم یا پیش دوستان صمیمی ام هستم یا تنهایم. چند روز پیش، کنار یکی از همین دوستان صمیمی تنها بودم. گفت "مهدی، یه عینک اختراع کن که وقتی اینجوری تو فکری فکرتو ببینم. دوست دارم خودت اختراع کنی"
5. جدیدا به این نتیجه رسیده ام که نظام انتخاب زن ما آخوندها، یعنی همین خواستگاری رفتن و این حرفها، مفت نمی ارزد. اینجور نمی شود زن گرفت. چه جور می شود؟ خودم هنوز نمی دانم.
وقتی ابهام وجودم را می گیرد