حال ٨
وطنم ای شکوه پابرجا
دردل التهاب دورانها
کشورروزهای دشوار و
زخمی سربلند بحرانها
ایستادی به جنگ رودررو
خنجر از پشت میزند دشمن
گویی از ما و در نهان بر ما
وطنم پشت حیله را بشکن
رگت امروز تشنه عشق است
دل رنجیده خون نمی خواهد
دل تو تا ابد برای تپش
غیر عشق و جنون نمی خواهد
شرم برمن اگر حریم تو
پیش چشمان من شکسته شود
وای بر من اگر ببینم چشم
رو به رویای عشق بسته شود
از تب سرد موج های خزر
تا خلیجی که فارس بوده و هست
میشود با تو دل به دریا زد
میشود باتو دل به دنیا بست!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 18:11 توسط مهدی
|
وقتی ابهام وجودم را می گیرد