دخترک با دستانی پر از فال های حافظ، دم میدان انقلاب، سر کارگر جنوبی، روبروی همان مغازه ای که کتابهای قدیمی را 200، 400، 600 و 1000 می فروشد، همان جایی که تاکسی ها دایما برای سوارکردن مسافر با پلیس درگیرند، زیر پل عابری که پر از گدا و کیف فروش و پاسور فروش و سی دی فروش است، نزدیک کوچه ای که پسر و دختر بیست و دو سه ساله ای خوشحال از سینما بر می گشتند،
همان جا
داشت با یکی از موتورهای کرایه ای چانه می زد و خیلی مردانه موتوری را به 2000 تومان راضی کرد و موتوری هنوز مشتری به این به موقعی را باور نکرده سوارش کرد و راه افتاد.
و من دلم سوخت. دلم سوخت به حال خودم. به حال تمام دل هایی که برای گرسنگی فال فروش های تهران سوخته.
4 بهمن 88
مترو
-----------------------------
پ1. سلام
پ2. انتظار که نداشتید دخترک مثل دختر کبریت فروش در فراموشی همه عابران از سرما بمیرد. بهمن امسال خیلی گرم است.
پ3. فرداش از لج این دخترک برای اولین بار در عمرم مسیری را با موتور رفتم.